♥ღ وبــلاگ تـفـریـحـی کـلاس 203 ღ♥

✯ ایــن وبــلاگ متــعلق به بچه هــای مــدرسه فــرزانگــان 5 تـهــران مـــی باشــد ✯

























H o M e | Chat BoX | P O s t S | P r O f i L e

همیشه بدون یه چیزی هست که به خاطرش اشک بریزی...

همیشه بدون یه چیزی هست که به خاطرش بخندی...

همیشه بدون یه چیزی هست بهش بنازی....

همیشه بدون یه چیزی هست عاشقش باشی....

همیشه بدون یه چیزی هست ازش متنفر باشی....

همیشه بدون یه چیزی هست که به خاطرش زندگی کنی....

همیشه بدون یه چیزی هست ناراحتت کنه....

همیشه بدون یه چیزی هست که خوشحالت کنه....

همیشه بدون یه چیزی هست مغرورت کنه...

همیشه بدون یه چیزی هست حرصتو دربیاره...

همیشه بدون یه چیزی هست عاقلت کنه....

همیشه بدون یه چیزی هست غافلت کنه....

همیشه بدون یه چیزی هست شجاعت کنه...

همیشه بدون یه چیزی هست تورو بترسونه....

همیشه بدون یه چیزی هست تو رو به خدا نزدیک کنه....

همیشه بدون یه چیزی هست تورو از خدا دور کنه....

همیشه بدون یه چیزی هست که عصبیت کنه....

همیشه بدون یه چیزی هست مسیر زندگیتو تغییر بده....

همیشه بدون هیچ چیز موندنی نیست...

همیشه بدون همه چی فانیه.....

ولی یاد توئه که میمونه....مهربونیات، خنده هات و صفات زیبات هستش که موندنیه....

همیشه بدون تو به نوبه خودت بهترینی....و حتی اگر یک اتم توی این دنیا باشی، با ارزشی....

چون اتم ها هستند که مولکول هارو میسازن و دنیا به وجود میاد...

پس....................................................اعتماد به نفستو فراموش نکن...ولی مغرور هم نشو...

(از طرف مادربزرگ یگانهـ........شعر نیستـ)

 

| سه شنبه چهارم تیر ۱۳۹۲ |

دوستان این یه متنه در وصف راهروی مدرسه مون

شعر نییییییییییست..(برای بار هزارم)

اگر هم کسی ناراحته بگه که حذفش کنم.

توی یه راهروی تنگ...

توی یه مدرسه ای...

به نام..:

فرزانگان ۵ و۷.....

صدای بچه ها میومد...بچه های مختلف...بچه هایی از مدرسه های مختلف.....

توی یه راهروی تنگ، یه کلاسی بود...

اسم کلاسش ۲۰۳ بود..

این کلاس، نه ساعت داشت، نه پرژکتور داشت...ولی به جاش بچه های مهربون و باصفایی داشت...

توی یه راهروی تنگ، صداهای مختلف میومد....

صدای خانوم جوان، صدای خانوم داوودی، صدای خانوم نجفی، صدای خانوم عابدیان...

صدای هستی میومد که ویلون مینواخت، از دوستش پگاه و نگار میگفت...

صدای کیمیا محسنیان میومد که با بهینا بحث میکرد و همیشه ایکس های خانوم جوان رو جواب میداد...

صدای نیلوفر میومد که میگفت: آقامون لیونل مسی.....(بقیشو خودتون میدونین)...

صدای سوگند میومد که میگفت: قربون بنی برم....

صدای کیمیا وقاری میومد که میگفت: گشنمه....کی زنگ میخوره..یا میگفت: برپاااااااااا....

صدای تارا میومد که میگفت: اوه مای گاد...بات یو کن گو بای باس....

صدای روژینا میومد..البته صدا که چه عرض کنم، بیشتر امواج جیغ در راهرو میپیچید...

صدای تینا و الهام میومد که مدام میخندیدن...

صدای خاتی و غزل میومد که زیر زیرکی حرف میزدن..یا خاتی ادوبودو میکرد...

صدای روژان یا نیکا میومد که هراز گاهی میگفتن: هاااااا؟؟؟؟....

صدای لیلا که اصن نمیومد...صدای پارمیدا میومد که میگفت: کشف کردم...صدای حرفای بهینا و لیلا میومد...

صدای خنده های شقایق میومد....یا شاید بوی غذاهای خوشمزش :دی

صدای خر وپف یلدا میومد...صدای خندیدن سارا و سوگی میومد...صدای مهتاب میومد که با هستی پچ پچ میکردن....

صدای غرغرای آرزو و نغمه میومد...صدای گاهی عصبی آوا میومد....

صدای یگانه میومد که خودم نمیدونم چی میگفتم...شما بگین....

خلاصه، توی این راهروی تنگ صداهای شادی و غم میومد...صدای این شعر میومد:

لبریز، از ترس بیراه و ذهن پر غوغا و تردید....هرجا....

هی....صدای نحس حجازی میومد....صدای گرم و دلنشین خانوم اسدی میومد....

صدای زنگ تفریح میومد...صدای صفا، صدای دوستی، صدای مهربونی ، صدای مدرسه میومد....

صدای کلاس ۲۰۳ میومد که گاهی میگفت: خانوم جوان چشماتو وا کن...یا میگفت: ما همه پیروی بدبختی هستیم...

ولی این راهروی تنگ، الان سوت وکوره...صدایی نداره....

کلاس ۲۰۳، صداهای مختلفی داشت...همه مهربون و خوش قلب....همه باوفا و صمیمی...

و الان میخوام بگم که توی این راهروی تنگ من فقط یک چیزو دوست داشتم و اونم:

صدای کلاس ۲۰۳

بود..

 

 

 

| پنجشنبه سی ام خرداد ۱۳۹۲ |

تبریک تبریک تبریک بابت صعود ایران به جام جهانی۲۰۱۴...یوووووووووووهوووووووو...

قوچان نژاد......ممنونیم مرد بزرگ...دل 70 میلیون نفر رو شاد کردی...

 

زنده باد ایران و ایرانی...

| سه شنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۲ |

سلام بچه ها ....

تو رو خدا یکیتون بیاد تو وبلاگ...خاک خورده

ساااااااااارااااااااا و بقیه بچه ها...یه خواهشی دارم...لطفا هر کدومتون اگه فیلمی یا عکسی از کلاس گرفتین یه لطفی کنین بذارین تو وبلاگ تا ما دانلودشون کنیم....لطفاااااااا...

| دوشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ |

امروز یعنی چهارشنبه....

فقط میتونم بگم:



عالی بود... در حد لالیگا!....... شب یلدا خوش بگذره....!                            



برچسب‌ها: شب یلدا
| چهارشنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۱ |

خب بچه ها من میخوام اولین کسی باشم که به دستور خاتون جون خاطرات روزانه مینویسه. بله، همان طور که همه ی دوستان گرامی میدانید زنگ اول انشا داشتیم اما از قضا، بگو چی شد...! خانوم جوان اومد سر کلاسمون. خلاصه جونم واستون بگه که منم که درخواب به سر میبردم و خانوم جوان هم بعضی از تمرینا رو حل کرد. بعدش انشا داشتیم و بچه ها انشا های دل نشینشان را خواندن. و البته آخر کلاس ،کلاس رو هوا بود. چون همه با جوجوی هستی دست رشته بازی میکردن. زنگ تفریح هم که خانوم امیدی اومد و بعد.. بی خیال. زنگ دوم باز روی خندان خانوم جوان رو دیدیم و زنگ سوم هم ،هم چنین. ولی البته شیمی هم داشتیم که من سر اون تفسیر کنیده هنوز هنگم...!! بعد هم زنگ ناهار بود و بعد اگه گفتین چی داشتیم؟؟ بله بازم ریاضی!!! خانوم جوان هم حساااااااابی مارو خندوند ولی خدایی چه دایره ای کشیدا... وای... یادم رفت بله برنامه امتحان هارو هم دادن و بدبخت شدیم. خلاصه امروز روز رسمی ریاضی و خانوم جوان در کلاس ما بود و بسیار از پند های خانوم جوان بهره بردیم...ولی البته در طول روز از صدای رادیو و آواز خوانی آقایون محترم داخل اتاقک همسایه هم بی بهره نبودیم!   
برچسب‌ها: خاطرات کلاسمون
| سه شنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۱ |

خب بچه ها یه عکس دیگه از خودم گذاشتم.(رمزم که طبق معمول....) 
ادامــه مطلب
| دوشنبه بیستم آذر ۱۳۹۱ |

بچه ها همش یه عکس از خودم گذاشتم. حوصله نداشتم شاید بازم عکس بذارم. رمزم رمز وبلاگ فیزیکه.ok؟
برچسب‌ها: عکس, یگانه جون
ادامــه مطلب
| یکشنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۱ |